Wednesday, November 11, 2009

عدالت علوی

می گویند جمعی فاحشه در تهران به صف شده اند جلوی سفارت بریتانیا که قاتل ندا را به ما پس بدهید تا او را به دست عدالت بسپاریم. باید پرسیدشان این چگونه عدالتی است که شاهد را بی حکم هیچ محکمه ای به عنوان قاتل معرفی می کنید؟

پ.ن. اگر کسی به دنبال قاتل می گردد باید حوالی شماره یک خیابان پاستور دنبالش باشد
.

Saturday, November 7, 2009

Constantine's Sword

یکی از پلید ترین چیز هایی که توی این سی سال غیر مستقیم و حتی گاهی مستقیم داخل ایران و از طرف حاکمیت تبلیغ شده یهودی ستیزیست. مناقشه ی اسرائیل و فلسطین به ابزاری تبدیل شده تا افراطی ترین گروه ها یک نفرت پلید رو بین توده های مذهبی تبلیغ کنند. گاهی بهت زده می شم وقتی می بینم این جور چیزها حتی در بین بعضی از ملت که در بسیاری موارد هم تحصیلات دانشگا هی دارند و هم موجودات با هوشی هستند هم نفوذ کرده است.


بگذریم. اگه دوست دارین با ریشه های یهودی ستیزی در مسیحیت آشنا بشین مستند شمشیر کنستانتین رو به شدت توصیه می کنم
.

Tuesday, November 3, 2009

سی سال گذشت

سه دهه از روزی که یه عده جوجه انقلابی از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند گذشت. آقای خمینی کارشون رو تائید کرد و اسم کارشون رو گذاشت انقلاب دوم حالا سی سال از اون روز گذشته آقای خمینی بیست ساله که مرده و قهرمان های دیروز امروز ریش هاشون سفید شده و پیشونی هاشون پر ازچین و چروک. بعضی هاشون توی جنگ کشته شدند. بعضی هاشون تا مدیریت های بالا رفتند وپائین اومدن. بعضی ها حالا همین الان توی زندون اند به جرم توطئه علیه حکومتی که تمام زندگی خودشون و یک نسل رو براش حروم کردن. حالا بعد از سی سال خیلی از کشور های جهان سومیِِِ ِاون روز پیشرفت کرده اند و توی اقتصاد امروز جهان اعتباری دارن مردمشون وضعشون بهتر از ماست هم شادترن هم سطح رفاه شون بیشتره هم جامعه شون توی یک بحران اخلاقی دست و پا نمیزنه هم رای مردم دزدیده نمیشه. تازه رئیس جمهورهاشون خیلی وقت ها هم حرف درست می زنند و هم درست حرف می زنند. آمریکا هم که سر جای خودش مونده وهر کاری که برای منافعش لازم باشه می کنه این وسط انگار ما بودیم که هیچ غلطی نتونستیم بکنیم.

با این حساب باید گفت انقلابیون دیروز خاک بر سرتون

Wednesday, October 14, 2009

و این چنین بر ما می گذرد

بیشتر از یکسال می شه که من دیگه کانادا زندگی نمی کنم . آوریل امسال در آخرین روز مهلت قانونی ازسر بیکاری نشستم این فرم های اضافه مالیات پرداختی رو پر کردم و فرستادم برای اداره ی درآمد های دولت کانادا که شماها به من 106 تا بدهکارین رد کنین بیاد. بعد از چند روز هم کلی به خودم بیراه زدم که آخه آدم حسابی تو نه شهروند اون کشوری نه دیگه اونجا زندگی می کنی هم وقتت و هم چند دلار پول پست رو هم بیخود حروم کردی. امروز دیدم نامه اومده که داداش ما محاسبه کردیم دیدیم شما 107 تا اضافه دادی اینهم چکش برو حالش رو ببر.


تمام هفته ی گذشته داشتم تلاش می کردم که ببینم چه جوری میشه مقدار اطلاعاتی رو که درباره ی عملگر در یک فرایند اندازه گیری به دست می آد رو محاسبه کنم. بالاخره هم بعد از کلی تو سر وکله زدن یه محکی پیدا کردم که این کارو برام میکنه مثلاً اگه اندازه گیریت ضعیف باشه صفر میده اگه قوی باشه تمام اطلاعات ممکن رو میده و ... حالا چند روزه دارم فکر میکنم من برای چی اینو می خواستم؟ اصلاً این به چه دردی می خوره!!!!

بهترین بیان اصل مکملیت بوهرکه تا بحال دیده ام

The more clearly we wish to observe the wave nature of light, the more information we must give up about its particle properties.
[1]

Monday, September 28, 2009

مجلس خفتگان

بچه که بودم خیال میکردم اسم این مجلس کذایی مجلس خُفتگانهِ. هر چی هم بهم می گفتند تو کتم نمی رفت آخه هر وقت که تلویزیون نشونشون می داد چند تایی داشتن چرت میزدن. حالا بعد از این همه سال فهمیدم همون تصور بچه گی هام به حقیقت نزدیک تر بوده. مملکت داره به باد می ره و آقایون رو خواب برده است. واقعاً که

Sunday, September 20, 2009

بیمار گون

اگر یک دوست نزدیک برای آزمایش صبر و تحمل شما دختر کوچولوتون رو با ماشین زیر بگیره شما چه عکس العملی نشان می دهید؟

الف- خودتون به حسابش میرسد
ب- با دوستان میرید و به حسابش میرسید
ج- شکایت می کنید تا قانون به حسابش برسه
د- به عمق عدالت و دوستی اش پی می برید و هر روز به درگاهش دعا می کنید تا بهتون صبر بده و گناهانتون رو ببخشه

می آیم

می آیم
و دیگر بار
چونان روزهای خوب کودکی بر باد رفته مان
تو را
در کوچه پس کوچه های قدیمی شهر
می ؟؟؟؟
فکر می کنید جای علامت سوال چه باید بگذاریم؟

1.بوسم
2.سازم
3.نوازم
4. خیلی بی ادبی!

پ.ن. آقا این ذهن منحرف را برو اصلاح کن
پ.ن. شاعر منحرف بیا بریم یه قلیونی بزنیم

Wednesday, September 9, 2009

دل نوشته ها 2

به عزیزی قول داده بودم که آخر هفته مطلبی بنویسم ولی هرچه کردم قلمم نرفت که نرفت. امتحان مقدماتی رو هم دادم و فعلا راحت شدم. این روزها هم از فرصت کم شدن فشار کار استفاده کرده ام و سووشون می خوانم بعدش هم قصد دارم عشق سالهای وبا را بالاخره تمام کنم بعد از اون رو هم هنوز نمیدونم

چند سال پیش دم غروبی از جایی نزدیک ساوه بر می گشتم تهرون. ناکجا آبادی ایستادم به تماشای غروب دل انگیز و اونقدر صبر کردم تا تاریکِ تاریک شد. چراغ های ماشین رو خاموش کردم و سعی کردم تاریکی مطلق رو تجربه کنم اندکی بعد هم ترس از ندانستن اونچه در پرده ی تاریکیست به سر خوشی ام غلبه کرد و راه افتادم. اگر نبود اون ترس شاید ساعت ها می ایستادم.

مرگ هم همینطوره، تنها چیزی که ما رو ازش میترسونه ترس از اون چیزهاییه که درباره اش نمیدونیم وگرنه میلیاردها سال نبودیم وهیچ سختی هم نبود وقتی هم که درگذریم اتفاق خاصی نخواهد افتاد. مانند تمام اون میلیارد سال هایی که نبودیم. به قول خیام

زین پیش نبودیم و نبُد هیچ خلل----زان پس که نباشیم همان خواهد بود